خیلی وقت بود که چیزی ننوشته بودم. نمی دانم چرا. ولی حس می کردم که با درونم نمی توانم
ارتباط برقرار کنم. در این مدت خیلی اتفاق ها افتاد. اتفاق های ظاهرا خوب، اتفاق های ظاهرا بد. من اسم آنها را می گذارم «اتفاق». آدم های مختلفی جاده ام را قطع کردند. با بعضی ها کمی همسفر شدم، و از بعضی ها سریعا گذشتم. ولی هیچکدام نماندند. هر یک داستانی داشت، و اصلا جاده اش برایم جالب نبود. چند نفر حتی جاده شان را از من جدا کردند. درک شان می کنم. چون جاده شان خیلی صعب العبور بود و آنقدر جاده صاف من آنها را از سرعت گرفتن ترساند که فکر می کردند من خیلی بی گدار و بی پروا به پیش می روم.ّ
بگذریم. در راه به شخصی برخوردم. شخصی که جاده مرا می فهمید. هر چند برای خود جاده ای داشت، ولی خوب می فهمید که ویژگی های جاده من چیست. خودم یادم رفته بود. و به همین دلیل نمی توانستم با خودم ارتباط برقرار کنم. خیلی از من دور است، ولی با این وجود توانست جاده خودم را به خودم نشان دهد. خیلی خوشحال شدم. سرعتم زیاد بود، و صافی و یکنواختی مرا غافل کرده بود. مثل راننده هایی که خوابشان می برد. ولی کنار هر جاده، برجستگی های سفید رنگی هست که آدم را هشیار می کند. تصمیم گرفتم کمی از سرعتم بکاهم و بیشتر از منظره های اطرافم لذت ببرم. شاید همیشه مهم نباشد که فقط به مقصد برسیم. شاید این مهم باشد که چطور به مقصد برسیم. توقف کردم. کمی به اطراف، وحتی پشت سرم نگاه کردم. زیبا بود. زشت هم بود. اصلا مگر می شود بدون زشتی ها زیبایی ها دیده شوند؟ کمی به جاده ها و حرکت دیگران نگاه کردم. خنده ام گرفت. از اینکه بعضی ها چطور به خاکی می زنند تا زودتر برسند. آخر به کجا چنین شتابان؟ آن راه خاکی پر از درد سر است! و غبطه خوردم. به کسانی که خیلی با آرامش به جلو می روند و هیچ عجله نمی کنند. برایشان دستی تکان دادم، و آنها نیز دستی تکان دادند و لبخندی از روی آرامش و اطمینان زدند و ادامه دادند.
چقدر زیبا بود مشاهده دیگران. چقدر چیز یاد گرفتم. ولی خوب، من هم جاده ای دارم و وقت رفتن است. برویم که هوا دارد تاریک می شود.



















